عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ همان يک لحظه اول، که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان؛ جهان را با همه زيبايی و زشتی، به روی يکدِگر، ويرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که در همسايه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم، بر لبِ پيمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که می ديدم يکی عريان و لرزان؛ ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ زمين و آسمان را، واژگون، مستانه می کردم.


 

نوشته شده توسط samaneh در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت