تبليغاتX
و خدايی که در این نزديکيست.......

و خدايی که در این نزديکيست.......

از سهراب

 


سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد ،
صدای پرپری آمد و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم .


 

ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
.چقدر تنها ماندیم


 

نوشته شده توسط samaneh در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم

خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم،

همراه با خداوند.

و بر روي پرده ي شب

تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم.

همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم،

 روز به روز از زندگي را،

دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد،

يکي مال من و يکي از آن خداوند.

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.

آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.

در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت ......

 اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود

روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...

آن گاه از او پرسيدم :

خداوندا! تو به من گفتي که در تمام ايّام زندگي با من خواهي بود

و من پذيرفتم با تو زندگي کنم.

خواهش مي کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت مرا تنها گذاشتي ؟

 خداوند پاسخ داد :

"فرزندم ، تو را دوست دارم وبه تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،

نه حتي براي لحظه اي ،

و من چنين نکردم.

هنگامي که در آن روزها ، يک رد پا بر روي شن ديدي ،

من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."


 

نوشته شده توسط samaneh در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


کویر

 

یک شهید را نمی بینی که چه شیرین و چه آرام  می میرد ؟ برای آنها که به « روزمرّگی » خو کرده اند و

 با خود ماندگارند ، مرگ فاجعه ی شوم زوال است ، گم شدن در نیستی است.

آنکه آهنگ هجرت از خویش کرده است ، با مرگ آغاز می شود. چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان را شنیده اند و آن را به کار بسته اند که : « بمیرید ، پیش از انکه بمیرید »!؟

چنین می پندارم که در این سوره ، مخاطب خداوند تنها پیامبر (ص) نیست. روی سخن با همه ی آن هایی ست که در « جامه ی خویش » پیچیده اند : « ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز! و جامه ات را

 پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن »!

طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای زنگ های این کاروانی را که

 آهنگ رحیل کرده است ، می شنوم . هجرت آغاز شده است و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه

 در من سر برداشته است ، نه یک حریق ف که اتش کاروان است !

آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

                                                                                    کویر « دکتر علی  شریعتی »


 

نوشته شده توسط samaneh در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


دکتر علی شریعتی

 

Shariati.com Main Logo

هرگز خدا را فراموش نکن که درخت بی ریشه خشک است. (دکتر علی شریعتی)

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

او جانشین همه نداشته هاست.

 


 

نوشته شده توسط samaneh در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


يادته يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ... و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ... (سخته يکي بهت بگه ستاره شو ببينمت .. بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت)

 


 

نوشته شده توسط samaneh در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت موضوع | لینک ثابت