سایه های سیاه و غلیظ با هدیه ی ناامیدی به زندگیم پا گشا شده اند.من به دنبال چیزی می گردم که این سایه ها را محو کند.

 

افسانه ی شخصی ام چقدر از من دور شده  به سختی می توانم آن را ببینم. من هم به جمع آنها پیوستم چون هراس رسوایی در دلم رخنه کرده و بیمش چشمم را چنان می ترساند که دیگرنمی خواهم به هیچ چیز جز یک زندگی روزمره و آرام بیندیشم.

 

این روزمرگی چنان مرا می فرساید که دیگر حتی نای اندیشیدن ندارم و مهر خموشی بر دهانم می نشاند.

من اینجا هستم


 

نوشته شده توسط samaneh در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت