تبليغاتX
و خدايی که در این نزديکيست.......

و خدايی که در این نزديکيست.......

زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ٬ نتواند

که ره تاريک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است

 

نفس ٬‌کز گرمگاه سينه می آيد برون ٬‌ ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست ٬ پس که ديگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟

مسيحای جوانمرد من !‌ ای ترسای پير پيرهن چرکين  !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ٬‌ در بگشای !

منم من ٬ ميهمان هر شبت ٬‌ لولی وش مغموم

منم من ٬‌ سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم ٬‌ دشنام پست آفرينش ٬ نغمه ی ناجور

 

نه از رومم ٬ نه از زنگم ٬‌ همان بی رنگ بی رنگم

بيا بگشای در ٬ بگشای ٬ دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد

تگرگی نيست ٬ مرگی نيست

صدايی گر شنيدی ٬ صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گويی که بی گه شد ٬ سحر شد ٬ بامداد آمد ؟

فريبت می دهد ٬ بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست

حريفا ! ‌گوش سرما برده است اين ٬‌ يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ٬‌ مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود ٬ پنهان است

حريفا ٬‌ رو چراغ باده را بفروز ٬ شب با روز يکسان است

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ٬‌ درها بسته ٬ سرها در گريبان ٬‌ دستها پنهان

نفسها ابر ٬ دلها خسته و غمگين

درختان اسکلت های بلور آجين

زمين دلمرده ٬ سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.....

                         مهدی اخوان ثالث (م . اميد)

 

 


 

نوشته شده توسط samaneh در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


شریعتی...

   

انسان ، رویش بلند درخت عصیانی است که از " پستی این دنیای کوتاه "

به ماوراء سر برداشته است. انسان ، درخت طغیان است ، گل نفی است.

 

انسان فواره ایست که از قلب زمین عصیان می کند و در این جستن شتابان و

شور انگیزش هر چه بیشتر اوج می گیرد بیشتر پریشان و تردید زده می شود.      اندک اندک هیجانش آرام می گیرد و میل به بازگشت ، او را انتهای راه انحنایی

می افکند که هم صعود است و هم رجعت.

          "رب! زدنی تحیرا"

          پیامبر : خداوندا! سرگشتگی مرا افزون کن 


 

نوشته شده توسط samaneh در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


Image and video hosting by TinyPic

 

ملاقاتی  آمد

دستش به دستبند بود 

 از پشت میله ها

عریانی دستان من ندید

اما 

یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست

چیزی نگفت  رفت 


 

 کنون اشباح از میانه ی هر راه می خزند 

خورشید

در پشت پلک های من اعدام می شود 


 گلسرخي 


 

نوشته شده توسط samaneh در جمعه نهم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت